
درود بر همه دوستان خوبم !
نپرسید برای چی اینقدر تاخیر!؟ که خودم هم درست نمی دونم . بگذریم ... ! بزنید به حساب ابری بودن یه دل که هوای باریدن داشت ؛ به بهانه ی اینکه دلش برای آینه تنگ شده بود و بیشتر برای خودش ! بگذریم ... ! با همه ی دلتنگی ها و خستگی ها بعضی وقتا هیچ چیزی به اندازه ی یک حس دوست داشتن نمی تونه آدم رو به خودش نزدیک کنه ! و شاید بهترین حسی که خدا در انسانها قرار داده همین بی قراری دوست داشتنه ! دوست داشته باشید و بگذارید دیگران هم دوستتان داشته باشند . آره ... از هر چه بگذریم « سخن دوست خوشتر است » . و به قول حافظ عزیز :
رازی که برِ غیـــر نگفتیــــم و نگوییم
با دوست بگوییم که او محــرم راز است
در کعبه ی کوی تو هر آنکس که بیاید
از قبله ی ابـــروی تو در عین نماز است
این شبه داستان کوتاه را تقدیم می کنم به دوستان خوبم صادق و حمیده که تا همیشه دوستشان دارم ؛ یعنی برام زنده هستن . پارسال همین موقعها بود که ...
دو ماهی
کف دستم را نگاه کردم. سیب و سبزه خط خورده بود اما هنوز سرکه نگرفته بودم . بساط ماهی فروش پهن بود و پهنه برای تماشا تَنـگ .
با هر زحمتی که بود خودم را بالای تشت ماهیها رساندم .
_ آقـــا ببخشیـد ! ... یه دونه ماهی می خواستم .
_ کدومو ؟
_ فرقی نمی کنه . فقط زود نمیره .
_ آهـــــا.....آها ! اِ... این که دو تا شد !
_ نه ! نه ! یکیشو نو بندازین .
تور ماهی فروش به آب خورد و ماهیها از تور بیرون پریدند . نگاهها دنبال تور ماهی فروش بود و تــور در پی ماهیها .
_ آهـــا.....آها ! اِ ...باز هم که دو تا شد !!
مرد ماهی فروش این بار هردو ماهی را توی تُنگ کوچکی انداخت و با صدای بلند گفت :
_ کی دو تا ماهی می خواد ؟ کی دوتا ماهی می خواد !؟
مثل اینکه یکی از خانم ها خیلی عجله داشت .
_ آقا چیکار دارین می کنین ، زود باشین دیگه !
تور چندباره تشت را می پیمود وماهی فروش در حالی که ماهی ها را دنبال می کرد رو به خانم گفت : « عجله نکنید خواهرم! به همــــه می رسه » . و تور را بالا آورد :
_ بیا ! بفرمایید !
هنوز چشمم دنبال تُنگ کوچکی بود که دو ماهی را در خودش آرام کرده بود.
لکنت زبان پسرک تنهایی که پانصد تومانی مچاله ای را در مشتش فشرده بود ؛ همۀ گوشها را به شنیدن جواب مرد ماهی فروش تیزمی کرد :
_ عَ عَ عَ عمو ای ای ایـنا تا کِی زز زنده می مونن ؟
_ تا هر وقت که تو بخوای پسرم .
_ ی ی یعنی ت ت تا کی ؟
_ یعنی تا هر وقت که دوستشون داشته باشی زنده می مونن .
و جار زد : « بدوماهی قرمـــز ! بدو ماهی قرمز! »
***
چند لحظه بعد تور ماهی فروش برای پسرک به آب خورد و یک ماهی قرمز کوچک توی پلاستیک افتاد.
جمعیت رفته رفته کم می شد و ساعت می رفت تا برای دوازدهین بار پنج شنبه را اعلام کند . مرد ماهی فروش دوباره نگاهی به من کرد و گفت : « شرمنده آقا ! همه عجله دارن . ما هم که دو تا دست بیشتر نداریم . »
_ لطفاً همون دو تا ماهی رو به من بدین !
_ خدمت شما !
***
چشمهایم گرم ماهیها بود و پاهایم راه می رفت . ماهیها به دیوار شیشه ای که نزدیک می شدند ؛ آنقدر بزرگ می شدند که فکر می کردم تُنگ جای هر دوشان را ندارد .
پیاده رو خلوت ، خیابان خلوت ، ذهن من اما شلوغ ماهیها بود . از آن طرف خیابان تاکسی داد می زد : « انتهای وحدت یک نفر ! انتهای وحدت ! »
هنوز دو قدم از خیابان رد نشده بودم که صدای جماعت بالای سرم خیمه زده بود .
_ آقا چه خبرته ؟
_ مگه داری عروس می بری ؟
_ بیچاره شانس آورد و الاّ...
با کمک دو سه نفر خودم را به دیوار رساندم . هیاهو ی دور پیکان سفید رنگ بالا می گرفت . زمزمه های دکتر و بیمارستان اطرافم گنگ بود ونگاهم ناخودآگاه دنبال پاهای پسرک کوچکی بود که از لابه لای جمعیت خودش را به من می رساند.
پلاستیک پر از آب و ماهی قرمز پسرک،چشمهایم را حیران کفشهایی می کرد که سبزه و سیب ها را به آسفالت لگد کرده بود .
پسرک دست دیگرش را جلو آورد و مشتش را باز کرد :
_ عَ عَ عَ عمو ! ای اینجا هستن . اَ اَ اَ اما خُ خُ خشک شدن .
زبانم خشک شده بود . پسرک به چشمهایم خیره شد و پرسید:
_ هَـ هَـ هَـ هنوز دو دو دوستشون د داری ؟
مثل اینکه ازلبخندم فهمیده باشد بله، ادامه داد :
_ ی یعنی هَـ هَـ هَـ هنوز زززنده هستن ؟!
با لبخند سرم را پایین آوردم ودستم را با تمام دردی که داشت جلو بردم تا ماهیهای خشک شده را از پسرک بگیرم .
کف دستم سفیدشده بود،سیب وسبزه خط خورده بود ؛ امـــاهنوز سرکه نگرفته بودم. عید آن سال سفرۀ ما فقط هفت استکان سرکه را جشن می گرفت و من ...
هنوز ماهیها را دوست دارم !!!
( ابراهیم بابلی - اسفند 1384 )