تبليغاتX
وخداوندهنوز از انسان نومیدنیست
وخداوندهنوز از انسان نومیدنیست

HOMEPAGE E-MAIL BLOGSKIN

غزلترین من !

چهارشنبه 13 تیر1386-17:24 -ابراهیم بابلی

خیلی زود سلام !!!

 

خلاصه :

عشق ، جریان پر شوری که نه در غریزه می گنجد و نه در عقل ! یگانه و بی تا ! سبز و آبی و نارنجی ! زمین نه ! آسمان نه ! غروب نه و تنها عشق همرنگ عشق است و آدمها که سعی می کنند ندانند ! با دو پایی که کفش می شود به جای رفتن ، دستهایی که جیب می خورد به جای حلقه شدن و دهانی که خمیازه پس می دهد به داغای واژه های جنوب !

شرجی که می شود ؛ چقدر این شهر شبیه دل من است ! چقدر هوا شبیه چشمهایم ! و انگشتانم بی قرار لمس زیبایی ثانیه هایی که یکایک دوست داشتن را می شمرَد  . و عشق موهبت بزرگی است که دوست داشتن به انسان می دهد . امید ! تکاپو ! و بی قراری برای رسیدن ! 

 

 هر کجا هست خدایا به سلامت دارش !!!

 

 

افق به سختی دلتنگ است و ما آدمها به هوای لحظه ای غروب همه یکشنبه هامان را می گذرانیم .

 نزدیک می شوی به ما ؛ من ، تو ، قرار کی !؟

یکشنبه پنـج عصر    یا    یکشنبه پنج عصـر!؟

 دوست که داشته باشی همه لحظه ها پنج عصر و همه روزها یکشنبه است ! دوست که داشته باشی یعنی تمام وجودت ، تمام خیال و واقعیتت شعری می شود که حس می کنی خدا تنها برای تو سروده است . شعری که فصل تازه ای از زندگی ات را ورق می زند و تا پایان کتاب هستی ات ادامه دارد :  

فصلی که  غنچـه  می دهـد  گلدان  باورم

 بی شک  به شعـر بودنت ایمان می آورم

هم قافیه    نمی شوی  با    ساز واژه ها 

ای تــار   تو   غـزل ترین  بر پـود دفترم

یک فصلِ   مانده در تب شهریورم    بیـا

بی تــو     نمی توانم از پاییــــز   بگذرم

من  برضریح چشم تو  بستم دخیل عشق

لبریز آیـه کن مـرا     در کنج  این حــرم

هی قطره قطره می چکم   بر خط التماس

یعنی    بمان   کنار من     تا   بیت آخرم

 

و دچار یعنی عاشق ! دچار اگر شوید ... بی خیال قانون های علمی :

 دوست که داشته باشید ، هیچ دوئی نیست که یک نشود !!!

( اشاره به مطلب خانه پریان در پایین )

 

لینک ثابت |

دوست داشتن از عشق برتر !

سه شنبه 29 اسفند1385-11:50 -ابراهیم بابلی

... صدای فاصله هایی که غرق ابهامند !

 

درود بر همه دوستان خوبم !

 

نپرسید برای چی اینقدر تاخیر!؟ که خودم هم درست نمی دونم . بگذریم ... !  بزنید به حساب ابری بودن یه دل که هوای باریدن داشت ؛ به بهانه ی اینکه دلش برای آینه تنگ شده بود و بیشتر برای خودش ! بگذریم ... ! با همه ی دلتنگی ها و خستگی ها  بعضی وقتا هیچ چیزی به اندازه ی یک حس دوست داشتن نمی تونه آدم رو به خودش نزدیک کنه ! و شاید بهترین حسی که خدا در انسانها قرار داده همین بی قراری دوست داشتنه ! دوست داشته باشید و بگذارید دیگران هم دوستتان داشته باشند .  آره ... از هر چه بگذریم « سخن دوست خوشتر است » . و به قول حافظ عزیز : 


 

رازی که برِ غیـــر نگفتیــــم   و نگوییم

با دوست بگوییم که او محــرم راز است

در کعبه ی  کوی تو   هر آنکس که بیاید

از قبله ی ابـــروی تو در عین نماز است


 

  این شبه داستان کوتاه را تقدیم می کنم به دوستان خوبم صادق و حمیده که تا همیشه دوستشان دارم ؛ یعنی  برام زنده هستن . پارسال همین موقعها بود که ...

 

دو ماهی

 

 کف دستم را نگاه کردم. سیب و سبزه خط خورده بود اما هنوز سرکه نگرفته بودم . بساط ماهی فروش پهن بود و پهنه برای تماشا تَنـگ .

با هر زحمتی که بود خودم را بالای تشت ماهیها رساندم .

_ آقـــا ببخشیـد ! ... یه دونه ماهی می خواستم .

_ کدومو ؟

_ فرقی نمی کنه . فقط زود نمیره .

_ آهـــــا.....آها !  اِ... این که دو تا شد !

_ نه ! نه ! یکیشو نو بندازین .

تور ماهی فروش به آب خورد و ماهیها از تور بیرون پریدند . نگاهها دنبال تور ماهی فروش بود و تــور در پی ماهیها .

_ آهـــا.....آها !  اِ ...باز هم که دو تا شد !!

مرد ماهی فروش این بار هردو ماهی را توی تُنگ کوچکی انداخت و با صدای بلند گفت :

_ کی دو تا ماهی می خواد ؟ کی دوتا ماهی می خواد !؟

مثل اینکه یکی از خانم ها خیلی عجله داشت .

_ آقا چیکار دارین می کنین ، زود باشین دیگه !

تور چندباره تشت را می پیمود وماهی فروش در حالی که ماهی ها را دنبال می کرد رو به خانم گفت :  « عجله نکنید خواهرم! به همــــه می رسه » . و تور را بالا آورد :

_ بیا ! بفرمایید !

هنوز چشمم دنبال تُنگ کوچکی بود که دو ماهی  را در خودش آرام کرده بود.

لکنت زبان پسرک تنهایی که پانصد تومانی مچاله ای را در مشتش فشرده بود ؛ همۀ گوشها را به شنیدن جواب مرد ماهی فروش تیزمی کرد :   

 _ عَ عَ عَ عمو ای ای ایـنا تا کِی زز زنده می مونن ؟

_ تا هر وقت که تو بخوای پسرم .

_ ی ی یعنی ت ت تا کی ؟

_ یعنی تا هر وقت که دوستشون داشته باشی زنده می مونن .

و جار زد : « بدوماهی قرمـــز ! بدو ماهی قرمز! »    

                   ***

چند لحظه بعد تور ماهی فروش برای پسرک به آب خورد و یک ماهی قرمز کوچک توی پلاستیک افتاد.

جمعیت رفته رفته کم می شد و ساعت می رفت تا برای دوازدهین بار پنج شنبه  را اعلام کند . مرد ماهی فروش دوباره نگاهی به من کرد و گفت : « شرمنده آقا ! همه عجله دارن . ما هم که دو تا دست بیشتر نداریم . »

_ لطفاً همون دو تا ماهی رو  به من بدین !

_ خدمت شما !

                                                      ***

چشمهایم گرم ماهیها بود و پاهایم راه می رفت . ماهیها به دیوار شیشه ای که نزدیک می شدند ؛ آنقدر بزرگ می شدند که فکر می کردم تُنگ جای هر دوشان را ندارد .

پیاده رو خلوت ، خیابان خلوت ، ذهن من اما شلوغ ماهیها بود . از آن طرف خیابان تاکسی داد می زد : « انتهای وحدت یک نفر ! انتهای وحدت ! »

هنوز دو قدم از خیابان رد نشده بودم که صدای جماعت بالای سرم خیمه زده بود .

_ آقا چه خبرته ؟

_ مگه داری عروس می بری ؟

_ بیچاره شانس آورد و الاّ...

با کمک دو سه نفر خودم را به دیوار رساندم . هیاهو ی دور پیکان سفید رنگ بالا می گرفت . زمزمه های دکتر و بیمارستان اطرافم گنگ بود ونگاهم ناخودآگاه دنبال پاهای پسرک کوچکی بود که از لابه لای جمعیت خودش را به من می رساند.

پلاستیک پر از آب و ماهی قرمز پسرک،چشمهایم را حیران کفشهایی   می کرد که سبزه و سیب ها را به آسفالت لگد کرده بود .

پسرک دست دیگرش را جلو آورد و مشتش را باز کرد :

_  عَ عَ عَ عمو !  ای اینجا هستن . اَ اَ اَ اما خُ خُ خشک شدن .

زبانم خشک شده بود . پسرک به چشمهایم خیره شد و پرسید:

_  هَـ هَـ هَـ هنوز دو دو دوستشون د داری ؟        

مثل اینکه ازلبخندم فهمیده باشد بله، ادامه داد :

_ ی  یعنی هَـ هَـ هَـ هنوز زززنده هستن ؟!

با لبخند سرم را پایین آوردم ودستم را با تمام دردی که داشت جلو بردم تا ماهیهای خشک شده را از پسرک بگیرم .

کف دستم سفیدشده بود،سیب وسبزه خط خورده بود ؛ امـــاهنوز سرکه نگرفته بودم. عید آن سال سفرۀ ما فقط هفت استکان سرکه را جشن می گرفت و من ...

 هنوز ماهیها را دوست دارم !!! 

 ( ابراهیم بابلی -  اسفند 1384 )      

لینک ثابت |

خانه پریان

شنبه 9 دی1385-13:22 -ابراهیم بابلی

درود بر همه ی دوستان خوبم !

 

این آخرین کتابیه که من خوندم . خیلی از اون خوشم اومد  گفتم معرفیش کنم . امیدوارم شما هم اگر به موضوع اون علاقمند شدید بتونید اونو تهیه و مطالعه کنید . 

 

شاید من هم اول فکر می کردم مثل رمانهایی باشد که متاسفانه امروزه کوچه و بازار ادبیات ما را پر کرده است  از کلیشه و تکرار و با این وجود هنوز پرفروش ترین کتابها در بین مردمند و بی هیچ حرف تازه ای با آدم می نشینند ، خلوت می کنند و وقت آدم را ... . بگذریم !  با شناختی که از دوست خوبم آقا مجتبی داشتم حدس می زدم این کتاب ، چیزهای زیادی برای گفتن داشته باشد .

بعد از خواندنش  بود که متوجه شدم نویسنده «جناب آقای تورج زاهدی» دریچه ای تازه به دنیای زیبای نویسندگی مذهبی و ملی این مرزو بوم گشوده است .

رمانی کاملا متفاوت ، بر اساس مسائل رازورانه عرفانی و اسلامی و حکمت معنوی که تا آخرین کلمه ها از خواندنش احساس خستگی نکردم و ازآن دسته کتابها نبود که آدم دعا می کند هر چه زودتر تمام شوند .

« خانه ی پریان » شرح رخدادهایی است  بر جوانی که در متن روزمرگی دوست ، فامیل و همکارانش ، نوعی دیگر از زندگی را تجربه می کند . « مهندس رضوی » گاهی رویاهایی می بیند که واقیت آنها قبل یا بعد از آنها رخ داده یا خواهد داد .  درگیری شخصیت اول با رویاهایی که بعدا بی هیچ مرزی کنار واقیت می نشیند ؛ خواننده را در طول رمان دائما غافلگیر می کند . گم کردن زمان ، تجربه کردن فردا قبل از امروز و یک دنیا تضاد با آدمهایی که زندگی خودشان را می کنند اما ... .

نویسنده ی خانه ی پریان علاوه بر بهره گیری از ذهن خلاق در پیوند منطقی میان عالم رویا و واقعیت ، سعی بر آن داشته تا همزمان ، اطلاعات جالبی از تاریخ سیاسی ، فرهنگی و اقتصادی  اقشار مختلف مردم  دوره رضاشاه را در اختیار خواننده قرار دهد . اطلاعاتی که شاید اگر در قالب رمان نیاید هیچگاه آنطور که باید قابل بررسی نباشند . تناسب بین فضاها چنان هوشمندانه رعایت شده است که بی هیچ ناهماهنگی ، فردی متعلق به دوره ی  رضاشاه ، درکنار شخصیت اول داستان که در تهران نوین ، با آدمهای نوین و ابزار نوین زندگی می کند ، می نشیند و با همکاری هم مساله ای درگستره ی زمانی مابین خود را بررسی می کنند .

یکی از نقاط قوت این رمان به نظر من اذعان به آمیزش عشقهای زمینی با عشق الهی است به گونه ای کاملا ملموس و به روز و قابل درک برای جوانان امروزی و درتقابل با تمام موعظه ها و نسخه های غیرعملی که از جانب بزرگترها پیچیده شده و بیشترباعث سردرگمی ، انزوا یا بی توجهی آنها در مسایلی تا این حد بایا و سهل الوصول می باشد .

با اجازه جناب زاهدی و برای مثال ، برداشت شخصی ام از قسمتهایی از رمان در باره ی عشق این است که در فرهنگ اسلامی ، دو ، عدد شیطان است . چون شیطان احول است ، یعنی دوبین ! و به جز ذات خداوند همه چیز دو تاست ، بالا،پایین ، چپ،راست ، حتی بینی و قلب با وجود یکی بودن هر کدام دو سوراخ یا بطن دارد و کلا همه ی مظاهر دنیا بر اساس عدد دو به وجود آمده است . اما هر دویی که یک بشود به توحید رسیده است . برای همین است که می گویند عشق زمینی پیش زمینه ی عشق الهی است . با این وجود معنای واقعی اعتقاد منصورحلاج بهتر درک می شود . (اناالحق) . و حتی (نحن الحق) . چرا که با کمی دقت درمی یابیم عدد دو چیزی نیست جز درکنارهم قرار گرفتتن دوتا عدد یک . عدد سه یعنی سه تا یک ... و الی آخر . عشق باعث می شود مرد و زن با تمام دوئیتشان (که از دو تا یک مختلف است ) با جذبه ی عشق در هم گره بخورند و به یک تبدیل شوند که همان اتحاد عاشق و معشوق است . و نخستین پله های تجربه ی یکی شدن .

برخوردهای عادی و راحت شخصیت ها در ارتباط با هم که عموما در رمانهای عاشقانه برای جذابیت داستان بسیار غیرواقعی بوده و در رمانهای مذهبی با تقدس مآبی جاهلانه ، دست نایافتنی ترند ، زندگی عادی و طبیعی اکثر خانواده های ایرانی را آنطور که همه می بینند ، ترسیم کرده است .

 

به شکرانه ی نکویی کردار دوست اندیشمندم جناب آقای سید مجتبی تقوی نژاد در اهداء این کتاب ارزشمند ،  بهروزی و سربلندی ایشان را از درگاه یزدان بزرگ خواهانم .

                                     روزهاتان پرتقالی باد... !    

   

لینک ثابت |

پادشاه فصلها پاییز

دوشنبه 13 آذر1385-18:37 -ابراهیم بابلی

دوستان سلام
با هر زحمتی تونستم بالاخره آپ کنم . راستش فکر می کنم ارزش دوستانم بیشتر از اونی باشه که وقتشونو با مطالب تکراری و یا سرسری ضایع کنم . به همین دلیل طی این مدتی که احساس می کردم چرخ ادبیم پنچره ؛  ترجیح دادم چیزی توی وبلاگ نذارم . خوشبختانه اومدن پریا کوچولو همراه با زیبایی های پاییز، بهانه خوبی برای نوشتن دوباره بود . با آرزوی سلامتی و بهروزی برای همه کودکان دنیا ...

روزی خواهم آمد ، و پیامی خواهم آورد ...   

 

خدا اگر بخواهد هیچ برگی نمی افتد ، خزان اگر نخواهد هیچ برگی نمی افتد . پاییز بهترین بهانه بود برای قدم زدن . خش ... خش ... خش ... . راه می رفت  با من ، شاید روی آسفالت ، حرف می زد با من و شاید از زبان کلاغ ... . کوچه و چشم لبریز آب بود و بی هیچ چتری قدم می زدیم من وپاییز ، بر جنازه ی برگها .
چشم ، پنجره ی دل به کوچه ی توحید است و فکر ؛ دهلیز وجود به شاهراه امانتی که کوهها را به هراسِ داشتن وا می داشت  . با این همه ؛  پاییز می رود و جا می مانیم از تندی رنگهایش .  راه می رویم روی آیه های مصور معاد ، ما آدمها بی آنکه بخوانیم . با چشمهای باز ، خوابیده راه می رویم . خوابیده می ایستیم ، خوابیده مرده ایم  ، ما چشم خورده ایم ... .
 

باران

چشم به عریانی درخت درویش  داشت
پنجره ی پیر
با گونه های سفیدابی اش
حالا
    در گوش کوچه
                 چه سنگین می پیچد
                                  آوای ناودان
که نه ترجمان تلخی دردی را می ماند
                            نه باران را :
-  این اشک ها
خونبهای برگی ست که خزان انداخت !

       ( الف . ب . کویر )  پاییز 85

 

لینک ثابت |

دایه

پنجشنبه 13 مهر1385-9:36 -ابراهیم بابلی

 

بی مقدمه این شعر را تقدیم می کنم به همه ی عاشقان حقیقی و بی صبرانه منتظر اظهار نظر شما عزیزان در باره ی عشق و چشم انداز آینده ی آن هستم .

 

پر کن پیاله را...

 

 

لینک ثابت |

یکشنبه 9 مهر1385-17:14 -ابراهیم بابلی

به ترنم پر احساس گامهای شب نورد ،

به لطافت پینه های دستان کودک نواز ،

به فریاد اشک در چشمان رب النوع سکوت ،

به حکومت عشق ، منطق و عدالت ،

که هیچگاه آنگونه که مکتوب بود نوشته نشد .

به انسان ، دوست و شاعر : علی « که درود کردگار بر او باد »

 

 

پرچین انتظار

 

یک جفـت چشم عاشـــق بدحـــــال بـــــی قرار

ســــــــــر می کشند از پس پرچیــــــــن انتظار

دیگر پر است چــــاه شـــب از آب دلخـــــوشی

باران گریــــــه ها بیــا بر دشت مـــــــــن ببـار

امشـب برای کوچــــــــه ها پیـدا نمـــــــی شود

یک جفت پــای خسته در یک کفش وصله دار

در انتظار خــــواندن یک قرص نـــــان جــــــو

تب کرد خاطــــــرات من تــــــــا مـــرز بیشمار

پیداسـت زیر چــــــانه ام یک مشت بذر بغـض

تا خـــــوب شخـــــم خورده ام امشب مرا بکار

بــــــــاز است سفره ی دلم باران بیــــــــا ببین

من نان حــــــرص خورده ام صد ســــال آزگار

شـــاید تمــــــــام خط شــــــب تا صبـــــح شود

مانده است باز بسته ای در متـــــــن کـوله بار

وقتی طلـــــــوع می کنی در کوچه بـــــــاغ دل

انگار مشق گریه را خــــــــــــــط می زند بهار

از حجم پر تــــــــلاطم یک عمــــــــــــر التهاب

من را ببر به خلــــــــوت یک لحـــــظه جویبار

هر چند تا تهـــــــایت آرامــــــــــــش « کویر»

راهـــــــــی دراز مانده و یک اسب بــــد سوار

لینک ثابت |

ای کاش !

پنجشنبه 6 مهر1385-14:40 -ابراهیم بابلی

 

 

تو را دوست دارم اگر دوست دارم !

     داستان کوتاه ایرانی                                    نوشته :    ابراهیم بابلی

ای کاش داستان بود ...                                  

اینکه دستفروش بساطش را پهن می کرد ، نزدیک ظهر بود و با آنکه ده دقیقه ای از آمدنش می گذشت هنوز نتوانسته بود بفهمد جلوی آن باجه مردم برای چه صف گرفته اند . اما می دانست بالاخره سر در می آورد. همیشه یک نفر بود که مثل روزهای قبل دلش از جایی پر باشد و سر به سر او بگذارد ، به او متلک بگوید ، با او درد دل یا بساطش را لگد کند .

پنج شش تا عروسک رنگ و رو رفته ، ده دوازده تا ناخن گیر ، سه چهار تا چاقوی کوچک ، چند حلقه بند مو و یک جعبه کهنه پر از انگشتری های آفتاب خورده ای که نگین بساط بود !

اولین روزنامه آن روز جلوی سردار افتاد و کسی با اخم گفت : « باز هم تیترهاش گول زنکه » .

شانزده روز دیگر عید می آمد . سردار که مدتی می شد برای شلوارش بزرگ شده بود و این روزها مجبور بود شلوارش را کمی پایین تر بیارود ؛ هنوز نمی توانست شلوار نو بخرد . خط درشت نخهای سیاه چقدر به متن کم رنگ شلوار کِرم ، خوش می نشست .  روزنامه را برداشت و زیر پایش گذاشت .

سرو صدا بالا گرفت و صف یکباره به هم ریخت . فریادها بلند بود و گُنگ و سیل جمعیت به هم فشار می آورد . جیغ خانم ها بلندتر شده بود : « آقا از این طرف هم رد کنین ! » و چند بار و هر بار بلند تر این صدا شنیده شد: «بچه ام ! بچه ام مُرد ! تو رو خدا بچه ام مرد ! »

هیاهو فروکش نمی کرد . دستها بالا می رفت و از باجه کاغذهای سفیدی بیرون می آمد . بین شلوغی و سر و صدا چشم دستفروش بالاخره به زنی افتاد که با آخرین امیدهایش هنوز داد می زد : « تو رو خدا بچه ام ! » و دستهایش به بچه نمی رسید . پسرک هفت هشت ساله ای بین گیشه و مردم گیر کرده بود . سینه اش به آهن و پشتش به سینه مردم ، مثل اینکه نفسش بند آمده باشد ، فقط اشک می ریخت .

سردار از جا پرید و جمعیت را به هر طرفی هل می داد . آنقدر دستپاچه بود که گوشش بدهکار « آقا خجالت بکش!» خانم ها نمی شد و محرم و نامحرم نمی کرد . همه را می گرفت و کناری می زد .

با هر زحمتی  پسرک را بیرون کشید . تا چشمهای شلوغی نمی دید چند بار به صورت پسرک زد . پسرک  ضعف رفته بود .  به هوش که آمد مثل اینکه چیزی از گلویش بیرون آورده باشند بریده بریده گریه می کرد . مادر یکریز فحش می داد و بد و بیراه می گفت . اما هیاهوی مردم هنوز آنقدر کم نشده بود که کسی بشنود . سردار اخمهایش را به هم زد و رفت تا پشت بساطش بنشیند . می شنید که زن می گفت : « به حق و ناحق ، همه می خوان بگیرن . » و کاغذ مچاله شده را صاف می کرد . سردار پرسید : « حالا چی هست ؟ »

-                 چی می دونم ، همین برگه های وام ده میلیون تومانیه .

-                 به همه می دن ؟

-                 نه بابا ! شرایط خاص داره !

دستفروش مثل اینکه بداند شرایط خاص به او نمی خورد خندید و گفت : « ولی ارزشش رو داشت ؟ »

زن که گریه و خنده اش یکی شده بود دستی به سر پسرک کشید : « ای آقا ... »  

هنوز مادر و پسر چند متری از آنجا دور نشده بودند که جمعیت جلوی باجه به تعداد انگشتان دو دست هم نمی رسید . هر کسی مودبانه پنجاه تومان می داد و محترمانه یک برگه سفید می گرفت .

ماشین شهرداری که رسید تقریبا خلوت شده بود و تنها دو سه نفر مثل همیشه عمیق گیشه ها بودند .

نه مثل همیشه ، سه نفر از ماشین پیاده شدند و این بار یک نفر از آنها به سمت باجه نرفت تا  روزنامه های اشتراکی شهرداری را بگیرد . چند لحظه ای هم طول نکشید که تصویر پر بود از بهت چشمهای دستفروش و زبانی که بر همه گفتن ها بسته ماند .

-                 چشم ! چشم ! آقا چشم !

-                 چشم چی ؟

-                 به خدا چشم !

-                 ول کن مرد حسابی ! امکان نداره .

-                 چشم ، چشم !

-                 بعدا بیا شهرداری تحویل بگیر .

-                 آ ... آ ...

دستهای مرد دستفروش نمی خواست صندوقچه انگشتری را رها کند . اما مامور شهرداری به این آسانی ها ول کن نبود .

دستهای مامور آنقدر قدرت داشت که هیبت سردار را در چند لحظه بچرخاند و آنگاه روی آسفالت پیاده رو. نخهای سیاه که پاره شد پیراهنش هم بالاتر رفت و پوست سفیدش تا کمر پیدا بود . هیچ شباهتی به سرخی صورتش نداشت.

- چشم ، چشم ، چشم !

و اشک بود که در چشمهای سردار حلقه زده بود .

راننده تاکسی سرش را بیرون آورده بود و می گفت :« بابا وِلِش کنین ! به خدا چهار تا بچه معلول داره.»

گوش وانت بدهکار نبود و در عمق خیابان کوچک و کوچکتر شد .

آن چند نفر عمیق تیترها بودند . با آنکه دخترک کولی گوشه کتشان را یکی پس از دیگری می کشید ، فقط گو شه کت ها جمع می شد و نگاهها به گیشه دوخته شده بود .

سردار شلوارش را می تکاند و صدای اذان تازه بلند می شد .

 

لینک ثابت |

نامه ای به پریا کوچولو

پنجشنبه 6 مهر1385-13:58 -ابراهیم بابلی

 

 

گلهایی که خداوند برایمان می فرستد .

 

...اما  پریای عزیز !

 

حتی این اندیشه مرا سخت می آزارد که کلید چشمهایت را یارای گشودن واژه های آنچه دوست دارم بگویمت  است...  که نمی دانم در چه ساعتی از چه روزی از چه ماهی در چندمین سال کدامین قرن از کدام دوره ی زمین ، برای چندمین بار متولد شده ای .

نیز نمی دانم در کدام صفحه ی تاریخ تو جا می مانم یا قرار است مرا در کدام جلد تاریخت ورق بزنی . سال 20 یا 2006 است یا یک میلیون ، ساعت 3 یا 5 یا 25 . شاید چند شنبه ای درحوالی لاس وگاس ، ملبورن یا همین بهبهان خودمان ، شهری که آوار مانده یا آواری که شهر خواهد شد .

هر کجا هستی سلام به وقت گرینویچ ...!

اینجا زمین است . من از دوران بعد از دایناسور ها با تو حرف می زنم و شاید این اولین نامه ای که به دست تو می رسد ،  به زبانی نباشد که تو با آن حرف می زنی . درست در شهریورترین ماه سال یکهزار و سیصد و هشتاد و خوک است و تو دور از چشم تمامی عدسی ها در صورت فلکی باکره ، با آنکه یک ماه زودتر از آنچه می باید اما باز چه دیر چشمک زده ای به سیاره ای که زل زده است به چشمان تو ؛  بی هیچ مرزی و تاریخی .

هراس من اما هنوز از  نقشه هایی است که در قالب جغرافیا کشیده می شوند تا تاریخ ها را قسمت کنند . با این حال دوست دارم بگویمت اما...    

حالا که منم ... با آنکه هزاران  بیست و پنج سال است که ما از اپیدمی زیستن سرشاریم و زمین به عارضه ی آدمیت دچار ،  با آنکه گوسفند های پدر بزرگ با قرار قبلی از تلقیح ژن های مرینوسی بره دار و فردا  سزارین می شوند تا بره های درشت تر در کنار گهواره ی تو بچرد ، با آنکه  سربازان سزار، سرود آزادی را برای دخترافغان با کشتی لنین از تنگه ی داردانل به سلامت  عبور می دهند ،  با آنکه سیبری دور از سوراخهای چشم اوزون بر سرما فائق می آید و تب استوا در زیر پوست خرسهای قطبی می افتد ، با آنکه میز های گرد به نفع امضای سفید کنار رفته اند و دیگر آدمها بی هیچ مزاحمتی به هم می رسند .   با آنکه دخمه های بردگان مصر از قید اهرام رها شده اند و در شادی پراکندگی انسان شریک ، با آنکه از صلح جهانی چندم ، چند سالی  می گذرد  ... دوست دارم بگویمت اما....

بوسه در تصنع لبخندهای پدر بزرگ ترشیده است . گاو مادربزرگ را نمی فهمد و من ، هیچ را .

حالا که منم ... تن درختها بی هیچ هراسی از تکه تکه  کتاب شدن در پوست هیچکس نمی گنجد . حالا هرگاه که بخواهم تو را در صفحه چندم کتابی که پیش رو دارم می بینم و هر گاه که بخواهی مرا ورق می زنی . من ...، آدم... ، من ...، آدم... و تا آخر مرا می خوانی و می بینی چگونه روی یک پای خودم می ایستم و روی دستهای دیگران بالا می روم . بالای بالا . آنقدر بالا که تمام زمین را در هیبت مشت گره کرده ی کودک هشت ماهه ای  می بینم که برای آمدن و دیدن ، برای قد کشیدن ، برای زیستن و شاید برای آدم شدن بی تابی می کند .  آنقدر به آدم نزدیک می شوم که خودم را نمی بینم  و در این فاصله بی هیچ رد پایی انسانیت است که در نوردیده می شود و نسل آدم هیچگاه در معرض انقراض نبوده اما ...

پدر بزرگ می گوید : « ... و خداوند هنوز از انسان نومید نیست ! »

 

 

فال قهوه ( آخرین سروده ی ابراهیم بابلی)

 

انگشت نگاهم تو را اشاره می شود

                 آن گاه

                  می رسد از پشت دیوار های شیشه ای ،

                                غروب با رنگ ماتیک خورده اش

                                                        به چشمهایم

جاریست بر لبان شعرم

                  تب خال گفتنش اما

              با آنکه عصر آهن است و واکسن و یکشنبه

 ته این فنجان

           تمام می شود

               غروب یکشنبه ای ،

                            همه چیز بین ما آدمها 

 

لینک ثابت |

سه شنبه 21 شهریور1385-12:27 -ابراهیم بابلی

تخت جمشید

دعای داریوش کبیر در تخت جمشید :

« خداوند این کشور را از دشمن.از خشکسالی.از دروغ محفوظ دارد ! »

 

( پدرهاي بداخلاق نخوانند ! )

 

بابا توي باغ نيست !!!

......................................................................................... ( نوشته : ابراهیم بابلی )

 

نه لذات فلسفه دورانت است و نه جامعه شناسي گيدنز اين كه اشك مرا به شستشوي چشمهايم وامي دارد ، گوشهايم را بازِ بلند فريادِ خاموش ِ تنهاترين دوستم مي كند و دستهايم را به ضيافت نوشتن مي برد . خاطرات25 ساله فارسي اول دبستان است كه مرا دلتنگ خودم مي كند . پناه بر قلم ! خانوم معلم اگراين بار كتابها را تغيير دادند بگو بنويسند بابا ! امين آب نمي خواهد ، امين نان نمي خواهد ، امين بابا مي خواهد .     

 

روي نيمكت هاي پارك  نشسته ام . اينجایی كه يك روز امين و اكرم مشق مي شدند و بابا از مسافرت بر نگشته بود .

بابا آب داد . بابا نان داد .

من بزرگ شدم و مي دانستم دوباره امين را مي بينم و امروز مي بينم !

آن مرد با اسب آمد . آن مرد تند آمد .

وقتي مي بيني چه بي خيال از كنارت مي گذرد و چه ساده از كنارش مي گذري ؛ نمي تواني به ريش كتابها نخندي .

هنوز ده دقيقه نيست كه آنطرف تر روي نيمكت نشسته هي چرت مي رود . بيست دقيقه بعد دو نفر ديگر و يك ساعت بعد هفت نفرند كه با حال روي چمن ها لم داده اند و بي حال هه هه هه ..!

بي خيال ! تفريحي است اينكه گاهگاهي سيگارها خالي مي شوند ، پر مي شوند ، پك مي خورند !

اجازه خانوم معلم ! حالا مي توانم يك خط خميده نشان دهم . قد امين !

تازه قد امين از درخت سرو كوتاهتر است !

حالا اكرم كه رد مي شود هفت بار نظر به راست ! نخند ! راستي چرا مادر سبد در دست ندارد !؟ آقاي هاشمي سبد مادر را از جوي آب بر مي دارد . نان ها خراب شده !

 شير . نان . شاخ .  مادر ،  شاخ ،  درمي آورد . يعني امين هم !؟

 اجازه استاد ! هنوز بابا از مسافرت برنگشته است ؟

سه سالي مي شود كه فارسي اول دبستان را تغيير داده اند و من تازه مي فهمم چرا برادر انار ندارد !

 

***

 

لینک ثابت |

درباره وبلاگ

سه شنبه 10 مرداد1385-11:30 -ابراهیم بابلی

                       

 


         به زودی مطالبی آموزنده در این وبلاگ نوشته می شود


لینک ثابت |


تمام حقوق این قالب متعلق به Blogskin میباشد.